احساس ميكنم همه جا قرمزه
يه سرخ زيبا
زيباترين رنگ دنيا كه من با ديدنش مست ميشم
وااي... واي واي واي... چه احساس خوبيه
اين كه بهترين چيزاي ممكن دورت جمع باشن
اين كه همه اطرافتو سرخ ببيني
سرخِ سرخِ سرخ!
اين كه يه دوست داشته باشي
يه دوست كه تمام چيزي كه ميتوني در وصفش بگي سرخ بودنشه!
اين كه بتوني با شنيدن يه موسيقي، انقدر دگرگون بشي كه اشك بريزي... انقدر دگرگون بشي كه تنت بلرزه.
انقدر كه وقتي ميدونی که ميخواي بشنويش، با اين كه قبلا هزاران بار شنيديش، هيجان زده بشي و ضربان قلبت بالا بره!
اين كه بدوني كه داري زندگي ميكني. اهميتي نداره كه ممكنه 1 ثانيه ديگه نباشي، مهم اينه كه الان همين الان، زنده هستي، داري زندگي ميكني و احساس داري...
چه قد خوبه كه بعد از ساعتها حرف زدن با يه دوست، موقعي كه ساعت 6 صبح به رختخواب ميري كه بخوابي، چشمت ميفته به آسمون.
رنگ معجزشو كه خبر از طلوع خورشيد ميده ميبيني و به اين فك ميكني كه كاش الان كسايي كه از همه بيشتر دوسشون دارم اينجا بودن و من ميتونستم آسمونو بهشون نشون بدم و بگم خداي بزرگ... واي واي واي.. و بعد بيهوش بشم...
چه قدر خوبه كه ميدوني كسي وجود داره تو دنيا، كه وقتي قراره باهاش حرف بزني، از شدت هيجان حركت قلبت رو ميبيني و صداش رو ميشنوي...
چه قدر خوبه که وقتي تو خيابوني، اگه هوس خيارشور كردي، بري يه شيشه بخري و همونطور كه داري راه ميري بخوريش.
اين كه وقتي هوس كردي بشيني رو جدول كنار پيادهرو، همون لحظه اراده كني و بدون خجالت بشيني رو جدول.
به درك كه ديگران فك ميكنن ديوونهاي.
عوضش تو لذتي ميبري كه هيچ وقت و هيچ كجا نميشه با چيزي عوضش كرد. لذتي كه اونا هيچ وقت توي زندگيشون شانسي براي دركش پيدا نميكنن.
لذت سبك شدن مثل يه پر، لذت رهايي.
رهايي از قيد و بند زندگي، اونم پنج دقيقه...
پنج دقيقهاي كه عمري ابديه... كه ميتونه انقدر تو زندگيت اثر بذاره كه يه آدم جديد ازت بسازه.
آدمي كه حالا راحته، آزاده، به چيزاي احمقانه اهميت نميده...
چيزاي احمقانهاي كه زندگي رو تلخ ميكنن...
زندگياي كه باااايد به هر قيمتي كه شده ازش لذت برد...
لذتي كه هيچ وقت و هيچ كجا نميشه با چيزي عوضش كرد...!
اينو ميشه با خوردن يه شيشه پر خيارشور تو خيابون، همينطور كه داري با دوستت حرف ميزني و اونم از خجالت سرخ شده تجربه كني!
...همه چيز از تو روشني ميگيرد
آن پنج دقيقه تو را شكوفان ميكند...
زنده باد زندگي!
***
كاش ميشد مثل فيلماي كاستاريكا هميشه يه گروه ترومپت زن و ساكسيفون زن پشت سرت باشن و همينطور كه تو خيابون به مقصدي كه معلوم نيست كجاس ميرين، يامو يامو برقصين و همتون زير بغلاتونو تكون بدين. اگه يه تفنگم دستت باشه كه بتوني عين ديوونه ها هي به اطراف شليك كني چه بهتر!
اون موقعس كه همه ميفهمن كه تو مستي!
مستِ زندگي...
زندگيه سرخ!
سرخِ سرخِ سرخ......!
واااااي چه قد خوبه كه با شنيدن موسيقيه زير زمين احساس ميكنم تو فضاي اونجا قرار گرفتم.
فضايي كه يه گروه مست دارن ديوونه بازي در ميارن و از فرط شادي تو تن هم چنگال فرو ميكنن!!
جمعه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٤
مارمولك نوشت
چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٤
من نميفهمم چه دليلي داره كه آدم بايد هميشه و همه جا مطابق اصول رفتار كنه و مثل بچههاي گل عين بقيه كه همه آدماي خيلي خوبين و خوشبختي و مهربوني از سر و روشون ميباره رفتار كنه؟؟
چرا آدما بايد تو رفتاراشون از ديگران تقليد كنن؟
چرا همه بايد از حرف زدن درباره آب دماغ حالشون بد بشه؟
چرا تو يه جمع غريبه، آدم نميتونه شلوغ كنه و بايد خيلي مؤدب بشينه يه گوشه و هر چي بهش تعارف كردن بگه متشكرم، صرف شده!
چرا تو جشن تولد دوستت كه همه هم سن و سال خودتن، حق نداري الواتي كني و جيغ و داد راه بندازي؟
چرا جلوي همه بايد مؤدب باشي و هر چي هر كس گفت بگي چشم؟
چرا آدم حق نداره يكيو كه از خودش 10 سال بزرگتره مسخره كنه؟
چرا همه انقد بي جنبه هستن؟
چرا نميتوني تو دفتر خاطرات دوستت چرت و پرت بنويسي بدون اين كه ناراحت شه و باهات قهر كنه؟
چرا آدم نميتونه راحت يكيو كه دوسش دارم بغل كنه و ببوسه؟
چرا من بايد هميشه و همه جا چشم غرههاي اطرافيانمو تحمل كنم؟
چرا من نميتونم، چرا اجازه ندارم، چرا حق ندارم يه جاهايي رفتارمو خودم انتخاب كنم؟
چرا آدم بايد جلوي همه مرتب باشه؟
چرا هيچ كس تو تولد دوستش قيافه عجيب غريب براي خودش درست نميكنه؟
چرا اونجا همه بايد برقصن و هيچ كس حق نداره شلنگ تخته بندازه؟
چرا همه بايد تو عكسا ژست بگيرن تا قشنگ بيفتن؟
چرا همه بايد حفظ ظاهر كنن؟
چرا آدما باطنشونو به هم نشون نميدن؟
چرا مردم نميتونن بي شيله پيله باشن در حالي كه از خداشونه؟...
باري؛
درسته كه براي همه عجيبه و خيليا تحمل آدميو كه مثل ديگران نيست و باهاشون فرق داره ندارن ولي ميخوام فرق داشته باشم.
ميخوام فرق داشته باشم نه براي اين كه فرق داشته باشم؛ براي اين كه بتونم از زندگيم لذت ببرم. براي اين كه حالم از آدمايي كه حاضر نيستن نو آوري رو تو زندگي روزمرشون قبول كنن به هم ميخوره.
برام اهميتي نداره كه اطرافيانم چي فك ميكنن.
فقط نميخوام خودمو عذاب بدم.
چون اينطوري ما داريم زندگي رو براي خودمون تلخ ميكنيم...
چرا با ساده و راحت و آزاد بودن سعي نميكنيم كه از زندگي واقعي لذت ببريم؟
چرا ما راحتي خودمونو سلب ميكنم فقط به خاطر اين كه آبرومون جلوي يه نفر كه تو خيابون از كنارمون رد ميشه و اصلا نميشناسيمش نره؟
......
واقعا درك نميكنم...........
ولي دوست دارم كسايي رو كه مثل خودم فك ميكنن پيدا كنم...
دلم ميخواد با هم فك كنيم و يه تغيير اساسي حداقل تو زندگي خودمون ايجاد كنيم....
اميدوارم تو بدعت گذاري موفق باشم!!
كمكم كنين!....
***
هيچ كس نميتونه منو درك كنه كه اين مدته چه حالي داشتم. احساس حماقت ميكنم.
احساس اين كه تمام اين مدت، منظورم از اول زندگيمه، از اون روز اولي كه حرف زدن ياد گرفتم، از موقعي كه وارد مدرسه شدم و دوست پيدا كردم...
منتها اون موقع هنوز نميفهميدم، هنوز سرم نميشد كه با كيا طرفم، كه چه كسايي دوستمن، كه كسايي كه دركم ميكنن كين...
انگار كه دوستي براي همه هم سن و سالام، از اول دبستان تا حالا يه چيز از پيش تعريف شدس:
يكي هست كه زنگ تفريح باهاش باشي، گاهي زنگ بزني خونش، تو درس به هم كمك كنين...
گاهي اين دوستيا فراتر ميره: دوستا با هم ميرن بيرون، با هم دوست پيدا ميكنن، تو غما و شاديهاي هم شريك ميشن، راز همو نگه ميدارن، حرف دل همو ميشنون، روزي 20 بار با هم تلفني حرف ميزنن و ميرن خونه هم.
عين دوستي من و ليلا!...
همه چيز درسته! همه چيز خوب پيش ميره! همه چيز از پيش تعيين شده. همه ميدونن بايد چه طوري باشن.
عين ماتريكس.
ماتريكس چيزيه كه همه اطراف ما رو گرفته، تا چشمهاي ما رو كور كنه، كه نتونيم واقعيتها رو ببينيم.
دقيقا عين دنياي ماس.
تا وقتي كه اونجا گرفتاري، هيچي نميفهمي.
همه دارن كنترلت ميكنن كه هيچ اشتباهي رخ نده. اونم چي؟ يه مشت ماشين. يه مشت برنامه...
سرزمين آدماي خوب! آدماي خوشبخت! آدماي خوشبختِ بيچارهاي كه درك نميكنن زندگي چيه.
تا وقتي كه مثل اونا باشي، همه چيز درسته.
ولي كافيه اشتباهي در موردت رخ بده، اون وقت ميندازنت دور!
آره، خيلي خوبه! نه؟!
درسته كه آدما بايد دوست داشته باشن، ولي نه دوستيه ماشيني.
من نميگم تو اين دوستيا احساسات نقشي ندارن و همه به چيزاي بيهوده فك ميكنن، نه! مهم اون اتفاق انسانيه كه تو كمتر دوستيي، حداقل تو سن من ميفته.
من دارم دنبال يكي ميگردم كه واقعا دوستم باشه.
دوستي نميخوام كه براي دوست شدن با كسي بياد باهام دوست شه.
نميخوام دوستم كسي باشه كه به خاطر خودش، براي اين كه خودش تنها نباشه با من دوست ميشه.
دوستي ميخوام كه به خاطر خود من با من دوست شه.
به خاطر چيزي كه خودم هستم، حالا هر چه قدرم مزخرف باشم.
تو كسايي كه تو عمرم باهاشون دوست بودم فقط يك نفر بوده كه شايد بشه گفت خيلي با من هم زبون بوده كه متأسفانه كم همو ميبينيم.
من با فرگل شايد 2 سال باشه كه دوستم ولي ليلا رو 4 ساله كه ميشناسم. با اين همه، ليلا هنوز خيلي از حرفاي من براش عجيبه.
درسته كه به روي خودش نمياره، ولي من ميفهمم كه چه قدر درك خيلي چيزايي كه براش ميگم مشكله.
اصلا نميخوام ناراحتش كنم، ليلا هميشه سعي كرده دوست خيلي خوبي باشه، هميشه به حرفام گوش داده.
و من اصلا ازش انتظار ندارم كه همه حرفاي منو قبول كنه و بفهمه، چون خوب هر كس تا يه جايي قدرت اين كارو داره...
نميدونم بعد از اين همه روده درازي تونستين منظورمو بفهمين يا نه....
سهراب ميگه پيدا كردنه دوست چيزيه كه خودش، خود به خود اتفاق ميفته.
تا مدتي پيش فك ميكردم آره! من دوستمو پيدا كردم. اين همون كسيه كه با تمام وجودش، ذره ذره حرفامو لمس ميكنه.
ولي نه؛ اشتباه ميكردم...
من ليلا رو خيلي دوست دارم. بهترين دوستم بوده هميشه. ولي اون دوستي نيست كه من ميخوام و من اينو تازه دارم ميفهمم.
ميدونم كه خيلي حرفم بده ولي واقعا نميدونستم بايد چه كار كنم...
گفتم شايد يه نفر، فقط يه نفر جزو كسايي كه وبلاگمو ميخونن باشه كه منو بفهمه....
مطمئنم كه هست، ولي دوست دارم خودش بگه...
مارمولك نوشت
دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤
تا حالا شده يه سنگ صيقل خورده رو كه نتيجه سالها قل خوردنه، بين انگشتات بگردوني و در حالي كه داري از صافيش لذت ميبري، چشمات رو ببندي و سعي كني خودت رو بذاري جاي همون سنگه، در حالي كه داره قل ميخوره؟
تا حالا شده وقتي برف نشسته رو زمين، بري خودت رو بندازي روش و دراز بكشي، بعد چشمات رو ببندي و سعي كني خودت رو بذاري جاي دونههاي برفي كه با هزار اميد و آرزو از ابر جدا ميشن و راهيه سفر ميشن؟
تا حالا شده بري جلوي يه گاو وايسي، بهش سلام كني و باهاش دوست شي؟
تا حالا شده رو به ماه كني و بهش بگي چه قد خوبه كه تو الان اينجايي، اينطوري من ديگه تنها نيستم؟
تا حالا شده به يه درخت تنومند كه ميرسي، بري بغلش كني و سعي كني درونش رو احساس كني؟
تا حالا شده يه حلزون رو بذاري كف دستت و وقتي داره راه ميره، احساس كني كه تو حلزوني و اون آدم؟
تا حالا شده سعي كني مثل آفتاب پرست رنگ عوض كني، مثلا چشمات رو ببندي و بگي من قرمزم! و وقتي چشمات رو باز ميكني ببيني كه واقعا قرمزي؟
تا حالا شده يه تكه چوب رو از رو زمين برداري، باهاش حرف بزني و داستان زندگيش رو گوش كني و داستان زندگي خودت رو براش تعريف كني؟
تا حالا شده دستت رو بگيري جلوي يه كفشدوزك و بهش بگي بفرما، بعد كه اومد رو دستت تك تك پاهاش رو كه با دستت تماس داره حس كني؟
تا حالا شده به سينه روي چمن جلوي يه گل دراز بكشي و باهاش حرف بزني، بعد سعي كني خودت هم مثل گل بشي و اونجا بموني؟
تا حالا شده مثل گاو و گوسفند، چهار دست و پا وسط يه زمين چمن وايسي سرت رو خم كني و علف بخوري و واقعا احساس كني كه گاوي؟
تا حالا شده كنار آتش بشيني و همينطور كه داري از گرماش لذت ميبري، به صداي سوخته شدن چوب و ترق ترق خوشايندش گوش كني بعد تصور كني كه خودتم وسط شعلهها ايستادي و داري ميرقصي و بعد كم كم خودت هم به جزئي از آتش تبديل ميشي كه با باد جابجا ميشه؟
تا حالا شده پاي يه كبوتر نامه رسون رو بگيري و باهاش دنيا رو بگردي؟
تا حالا شده فك كني تو اون چوب وسط آتشي كه داره ميسوزه و به خاكستر تبديل ميشه و هر كدوم از خاكسترها كه در واقع خود تو هستي به طرفي ميره و زندگي جديدي رو آغاز ميكنه؟
تا حالا شده غرش كني و طرف يه جگوار شيرجه بري و با هم درگير بشين و بعد از كلي زد و خورد متوجه بشين كه فاميلين، بلند شين، خاك هم ديگه رو پاك كنين، از هم معذرت خواهي كنين، با هم دست بدين و بري خونشون؟
تا حالا شده پشت قطار مورچهها راه بيفتي و بري خونشون؟
تا حالا شده يه لك لك رو براي صرف نهار به خونت دعوت كني و با هم سوپ بخورين؟
تا حالا شده با يه سوسك قايم موشك بازي كني؟
تا حالا شده وسط كوير وقتي كه داري از گرما ميپزي، بري رو سنگ كنار يه آفتاب پرست بشيني و سر صحبت رو باز كني؟
تا حالا شده وايسي جلوي يه خرس و بهش بگي هه هه هه خرسَ رو، با انگشت نشونش بدي و بهش بخندي؟
تا حالا شده وقتي يه گرگ ميپره طرفت، توهم بپري طرفش و وقتي گازت گرفت تو هم گازش بگيري؟
تا حالا شده به سبكي پر بشي و با باد بري اين طرف و اون طرف؟
تا حالا شده از يه اسب دعوت كني سوارت شه و تاخت كنان اين ور و اون ور ببريش؟
تا حالا شده فندقت رو زير خاك قايم كني كه سنجاباي ديگه نخورنش، ولي سال بعد پيداش نكني؟
تا حالا شده بري بالاي كوه، دراز بكشي و قل بخوري و تا پايين كوه بياي؟
تا حالا شده با بالهات توي آسمون اوج بگيري...؟
تا حالا شده به دنيا اومدن جوونه يه گياه رو بهش تبريك بگي؟
تا حالا شده وسط يه جمع الاغ وايسي و عرعر كني؟
تا حالا شده از شاخههاي درخت آويزون شي و تاب بخوري؟
تا حالا شده با قناريها يه گروه كر درست كني و برنامه اجرا كنين؟
تا حالا شده در همسايگي يه عنكبوت خونه درست كني؟
تا حالا شده با يه قورباغه مسابقه پرش بذاري؟
تا حالا شده عاشق يه مارمولك بشي و بهش بگي دوست دارم و اونم بهت بگه منم دوست دارم؟....
تا حالا شده.....
تا حالا شده زندگي كني؟؟
اگه نكردي حتما امتحان كن، خيلي لذت بخشه...
زيباترين چيز دنيا اينه كه بتوني احساساتت رو با ديگران شريك كني.
حالا اين ديگران ميتونن آدما باشن، ميتونن حيوونا باشن، ميتونن گياها باشن يا حتي آتش و آب و خاك و هوا...
توي احساساتت خسيس نباش. فقط براي خودت نگهشون ندار...
مطمئن باش ديگرانم از همراه شدن با احساسات تو خوشحال ميشن و ازش لذت ميبرن...
پس شريكشون كن تا هم تو زندگيت قشنگتر شه هم اونا......
زندگي كن!
مارمولك نوشت
[ خانه| بايگاني | پست الكترونيك ]