مارمولك لزج حرفه‌اي قاتل

شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

دلم برای خيلی چيزی و خيلی کسا تنگ شده...
برای چهار زبر، برای چشمَش، درختاش، خاکش، جيرجيرکاش، آسمونش، هواش، گلاش، خونَش...
دلم برای دريا تنگ شده، برای صداش و بوش، برای چشم اندازش، اون خط افقی که تا بی نهايت کشيده ميشه...  برای موجاش که هيچ وقت تکراری نمیشن.
دلم برای بچگيم تنگ شده. برای بازی کردن، برای خوش گذروندن و خوشحال بودن...
برای روزايی که با نريمان خونه می‌ساختيم و تا می‌اومديم بازی کنيم ميومدن دنبالش!
اون موقع نمی‌دونستيم همون خونه ساختنم جزو بازيه!    نميدونم چه مدته که بازی نکردم...
برای روزايی که تو حياط با سهراب آب بازی می‌کردم.
برای روزايی که ماما منو می‌برد بيرون تا دوچرخه سواری کنم.
برای شبايی که بابا برام قصه می‌گفت...
برای کلاس کاراته،‌ برای کلاس گيتار و آقای رحيمی...

برای...

برای ليلا، کتايون، امير، سينا، کاوه، گلناز، پگاه، فرزام، نفيس، فرگل، راشد، خانم شيرازی...

دلم برای خوشحالی تنگ شده...
برای شراب خوردن و مست کردن،   برای ديوونه بازي...

خيلی تنها شدم... خيلی سخته که هيچ کدوم از چيزايی رو که دوستشون داری، نداشته باشی..

خيلی سخته که احساس کنی هيچ کس، واقعا هيچ کس دوسِت نداره...

خيلی سخته...

 

مارمولك نوشت
چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦

 

قبلا همه چيز يه جور ديگه بود. چرا الان اينجوری شده؟؟؟ 

مارمولك نوشت
شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٥

 

گر نثار قدم يار گرامی نکنم،

گوهر جان به چه کار دگرم باز آيد؟؟؟

مارمولك نوشت
پنجشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸٥

 
خب!
مارمولك نوشت
شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٤

 

 

صداي نوازشگر ويولن سلِ يويوما...
فكر آرامش بخشِ يه دوست...
صداي تيك تاك ساعت كه از هميشه آهسته‌تره...
لبخندي كه چند روزه از رو لبت پاك نشده...
رنگ سرخ شراب...

من دارم تو آسمونا پرواز مي‌كنم......
من مستم...
مستِ مستِ مست.....
من عاشقم.........
عاشق زندگي...
عاشق دنيا...
عاشق همه‌ي خوبي‌ها...
عاشق دوستم...
عاشق كسايي كه دوستشون دارم...
عاشق عشق....
عاشق دوست داشتن...............
من عاشقِ همه چيزم...
احساس مي‌كنم مي‌تونم همه چيزو دوست داشته باشم...

همه‌ي اين احساساتو مديون يه دوستم.....
دوست عزيزم....
هوم!


امروز عصري خونه يه مدت تنها بودم.
چراغ‌ها رو خاموش كردم.
قطعه‌ي ليبِرتانگوي يويوما رو گذاشتم...
دراز كشيدم و چشمامو بستم.....
و....
مدتي كه گذشت..............
انقدر منقلب شدم كه از ته دلم فرياد زدم.....
فرياد زدم كه واااي....................  زندگي.............

ماه كامله....
امشب تو پارك مدتي ايستادم و نگاهش كردم.
وقتي دوستم گفت بيا بريم گفتم يه لحظه صبر كن.
از ماه خداحافظي كردم و اومدم...
با چشماي گرد نگاهم كرد و گفت چه كار كردي؟؟
گفتم از ماه خداحافظي كردم!!
گفت واا!
.................

راستي امشب كه ماه كامله جداً بايد مواظب خودتون باشين!!


يه چيز ديگم بعد از اين همه چرت و پرت بايد بگم.
اونم اين كه من فقط به خاطر يه دوست نوشتم....
يه دوست كه منو متحول كرد...
يه دوست كه با اومدنش همه چيزو عوض كرد...
من واقعا ازش سپاس گزارم...
با همه‌ي وجودم...

حالاس كه به قول بابام، جهان به كامَمه!

 

مارمولك نوشت
پنجشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٤

 

 

 


يكي بايد برام اون تيكه از دونا دونا رو بخونه كه مي‌گه:

 K" Stop complaining," said the farmer
K" Who told you a calf to be;Kf
Why don't you have wings to fly with
Like the swallow so proud and free? "K


مي‌دانم مي‌دانم مي‌دانم........
خودت را خسته نكن.....
ديگر اميدي ندارم كه بتوانم توان از دست رفته‌ام را بيابم..
احساس مي‌كنم كه كم كم و ذره ذره، وجودم حل مي‌شود و به اعماق بي پايان چيزي كه نمي‌دانم چيست، فرو مي‌رود...
نمي‌بينم
نمي‌فهمم
..... و حس نمي‌كنم...
دنيا برايم مثل يك بازي تكراري خسته كننده و بي پايان شده.....
انگار كه هميشه بايد در آن معلق بمانم، و بدون آن كه بفهمم اطرافم چه مي‌گذرد، اشتباه كنم و اشتباه كنم و اشتباه كنم...
شايد روزي آدم شم......
آن روز......
كِي مي‌رسد...؟
آيا هنوز هم جايي براي اميد وجود دارد....؟
آيا مجالي باقي مانده.....؟
مي‌لرزم......
از چيزي كه هستم، يا،‌ خواهم شد، مي‌ترسم...
من چيستم...؟
شايد يك تيله...؟ ( راستي تيله‌ها هم ترس دارند...؟)
كه با دست اين و آن قل مي‌خورم...
از سراشيبي‌ها پايين مي‌روم.......
و تصويري نه چندان واضح را منعكس مي‌كنم.......
و بدون آن كه بفهمم چيستم،
بدون آن كه هدفم را بدانم،
بدون آن كه به دردي بخورم...
زندگي مي‌كنم.....
از اين همه چرخش خسته مي‌شوم....
آيا هيچ جاي زمين صاف نيست...؟
مي‌چرخم و مي‌چرخم و مي‌چرخم.........
و روزي، بي آن كه فهميده باشم كه تمام اين مدت بازيچه‌اي بيش نبوده‌ام،...
سقوط مي‌كنم، و مي‌شكنم.........
مي‌شكنم...؟
آيا تيله‌ها هم مي‌شكنند....؟
يا.......
مي‌ميرند.......؟

 

مارمولك نوشت
پنجشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٤

 


احساس مي‌كنم همه جا قرمزه
يه سرخ زيبا
زيباترين رنگ دنيا كه من با ديدنش مست مي‌شم
وااي... واي واي واي... چه احساس خوبيه
اين كه بهترين چيزاي ممكن دورت جمع باشن

اين كه همه اطرافتو سرخ ببيني
سرخِ سرخِ سرخ!

اين كه يه دوست داشته باشي
يه دوست كه تمام چيزي كه مي‌توني در وصفش بگي سرخ بودنشه!

اين كه بتوني با شنيدن يه موسيقي، انقدر دگرگون بشي كه اشك بريزي... انقدر دگرگون بشي كه تنت بلرزه.
انقدر كه وقتي مي‌دونی که مي‌خواي بشنويش، با اين كه قبلا هزاران بار شنيديش، هيجان زده بشي و ضربان قلبت بالا بره!

اين كه بدوني كه داري زندگي مي‌كني. اهميتي نداره كه ممكنه 1 ثانيه ديگه نباشي، مهم اينه كه الان همين الان، زنده هستي، داري زندگي مي‌كني و احساس داري...

چه قد خوبه كه بعد از ساعت‌ها حرف زدن با يه دوست، موقعي كه ساعت 6 صبح به رختخواب مي‌ري كه بخوابي، چشمت ميفته به آسمون.
رنگ معجزشو كه خبر از طلوع خورشيد مي‌ده مي‌بيني و به اين فك مي‌كني كه كاش الان كسايي كه از همه بيشتر دوسشون دارم اينجا بودن و من مي‌تونستم آسمونو بهشون نشون بدم و بگم خداي بزرگ... واي واي واي.. و بعد بيهوش بشم...


چه قدر خوبه كه مي‌دوني كسي وجود داره تو دنيا، كه وقتي قراره باهاش حرف بزني، از شدت هيجان حركت قلبت رو مي‌بيني و صداش رو مي‌شنوي...

چه قدر خوبه که وقتي تو خيابوني، اگه هوس خيارشور كردي، بري يه شيشه بخري و همون‌طور كه داري راه مي‌ري بخوريش.
اين كه وقتي هوس كردي بشيني رو جدول كنار پياده‌رو، همون لحظه اراده كني و بدون خجالت بشيني رو جدول.
به درك كه ديگران فك مي‌كنن ديوونه‌اي.
عوضش تو لذتي مي‌بري كه هيچ وقت و هيچ كجا نمي‌شه با چيزي عوضش كرد. لذتي كه اونا هيچ وقت توي زندگيشون شانسي براي دركش پيدا نمي‌كنن.
لذت سبك شدن مثل يه پر، لذت رهايي.
رهايي از قيد و بند زندگي، اونم پنج دقيقه...
پنج دقيقه‌اي كه عمري ابديه... كه مي‌تونه انقدر تو زندگيت اثر بذاره كه يه آدم جديد ازت بسازه.
آدمي كه حالا راحته، آزاده، به چيزاي احمقانه اهميت نمي‌ده...
چيزاي احمقانه‌اي كه زندگي رو تلخ مي‌كنن...
زندگي‌اي كه باااايد به هر قيمتي كه شده ازش لذت برد...
لذتي كه هيچ وقت و هيچ كجا نمي‌شه با چيزي عوضش كرد...!
اينو مي‌شه با خوردن يه شيشه پر خيارشور تو خيابون، همينطور كه داري با دوستت حرف مي‌زني و اونم از خجالت سرخ شده تجربه كني!
...همه چيز از تو روشني مي‌گيرد
    آن پنج دقيقه تو را شكوفان مي‌كند...


زنده باد زندگي!


***

كاش مي‌شد مثل فيلماي كاستاريكا هميشه يه گروه ترومپت زن و ساكسيفون زن پشت سرت باشن و همين‌طور كه تو خيابون به مقصدي كه معلوم نيست كجاس مي‌رين، يامو يامو برقصين و همتون زير بغلاتونو تكون بدين. اگه يه تفنگم دستت باشه كه بتوني عين ديوونه ها هي به اطراف شليك كني چه بهتر!
اون موقعس كه همه مي‌فهمن كه تو مستي!
مستِ زندگي...
زندگيه سرخ!
سرخِ سرخِ سرخ......!

واااااي چه قد خوبه كه با شنيدن موسيقيه زير زمين احساس مي‌كنم تو فضاي اونجا قرار گرفتم.
فضايي كه يه گروه مست دارن ديوونه بازي در ميارن و از فرط شادي تو تن هم چنگال فرو مي‌كنن!!

مارمولك نوشت
جمعه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٤

 

 

تولد چه گوارا مباااااااارکککک!!

درسته که ۲۵ خرداد بود تولدش ولی چون من اون موقع امتحان داشتم نتونستم بيام تبريک بگم...

روحش شاد....

***

واي! چه احساس باحاليه‌ها!!
من رأي دادم!!!!!!!!!!!!!!
رفتيم مدرسه‌ي راهنمايي من، بعد كلي همه تحويلم گرفتن!
مديرمون و معلم حرفه‌ي دوم و معلم ادبيات سوم و معلم زبان اول و دفتر دار و باباي مدرسه!!
خلاصه همه بام خوش و بش كردن!
معلم ادبيات پارسالم ( خانم حسيني ) گفت سرونازي ديگه؟؟
هوم! احساس جالبيه‌هااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!

***

منم بااااااااالااااااااخره امتحانام تموم شد!
اصلا باورم نمي‌شه! آخه مال همه‌ي دوستام از مدرسه‌هاي ديگه 23 خرداد تموم شد امتحاناشون.
حتي اونايي كه دوم و سوم بودن! ديگه آخرين تاريخي كه شنيدم امتحاناي كسي تموم مي‌شه 25 خرداد بود...
ديگه فقط خودتون فرك كنين كه چه حال گيرييه كه مال من 26 خرداد تموم شد!
بيست و پنجم كلاس زبان داشتم. معلم كه وارد شد پرسيد امتحاناي همتون تموم شد؟
همه گفتن Yeeees!
من گفتم Noooo!
گفت Who Said No?
من گفتم  Me
گفت Only you?? :O
واااي خيلي وحشتناك بود....!
خوب شد كه تموم شد!!

ولي هنوزم اصلا احساس نمي‌كنم كه امتحانام تموم شده.
ديشب همش خواب مي‌ديدم كه مامانم بم مي‌گه برو درستو بخون، انقد وقت تلف نكن.
مگه فردا امتحان فيزيك نداري؟؟
من كه نديدم تو اصلا درس بخوني...
صبحشم كه پاشدم يه كم چشمامو ماليدم بعد گفتم اي واااي من امروز امتحان فيزيك دارم و هيچيم بلد نيستم...
تازه بعدش متوجه شدم كه خواب ديدم!!
عجب شانسي آوردم كه خواب بوداا!!

***

راستي من كارمو شروع كردم. ( با توجه به يادداشت قبليم )
مهمونيه آخري كه همه بودن، صورتمو رنگ كردم و موهامو همه رو يه طرف خوابوندم!
در ضمن بلوز بابامم پوشيدم!
خلاصه كلي حال كردم!
ولي همون طور كه قبلا هم گفته بودم، هر آدم بزرگي كه منو مي‌ديد مي‌گفت چرا اينطوري كردي؟
منم جواب مي‌دادم هويجوري!
مي‌گفت همينجوري كه نمي‌شه!
منم جواب مي‌دادم چرا نمي‌شه! من همينجوري اين كارو كردم!
مي‌گفت كه آخه آدم كه بي دليل كاريو نمي‌كنه! مناسبتش چيه؟؟
منم مي‌گفتم هيچ مناسبتي نداره!
مي‌گفت مگه مي‌شه؟؟؟ هر چيزي يه دليلي داره.
منم با تأسف سر تكون مي‌دادم و مي‌رفتم...
و اونم تو دلش فرك مي‌كرد كه عجب! چه آدماي ديوونه‌اي پيدا مي‌شن!
...

***

راستي من تازگي يه جورايي شدم!
خيلي باحاله!!!!!!!!!!
ممممممممممممممممم
يييييييييييييييي
!!!!!!!!!!!!!!!
مممممممييييييي

             
            
           
          
         
        
       
      
     
    
   
  
 

مارمولك نوشت
چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

 

من نمي‌فهمم چه دليلي داره كه آدم بايد هميشه و همه جا مطابق اصول رفتار كنه و مثل بچه‌هاي گل عين بقيه كه همه آدماي خيلي خوبين و خوشبختي و مهربوني از سر و روشون مي‌باره رفتار كنه؟؟
چرا آدما بايد تو رفتاراشون از ديگران تقليد كنن؟
چرا همه بايد از حرف زدن درباره آب دماغ حالشون بد بشه؟
چرا تو يه جمع غريبه، آدم نمي‌تونه شلوغ كنه و بايد خيلي مؤدب بشينه يه گوشه و هر چي بهش تعارف كردن بگه متشكرم، صرف شده!
چرا تو جشن تولد دوستت كه همه هم سن و سال خودتن، حق نداري الواتي كني و جيغ و داد راه بندازي؟
چرا جلوي همه بايد مؤدب باشي و هر چي هر كس گفت بگي چشم؟
چرا آدم حق نداره يكيو كه از خودش 10 سال بزرگتره مسخره كنه؟
چرا همه انقد بي جنبه هستن؟
چرا نمي‌توني تو دفتر خاطرات دوستت چرت و پرت بنويسي بدون اين كه ناراحت شه و باهات قهر كنه؟
چرا آدم نمي‌تونه راحت يكيو كه دوسش دارم بغل كنه و ببوسه؟
چرا من بايد هميشه و همه جا چشم غره‌هاي اطرافيانمو تحمل كنم؟
چرا من نمي‌تونم، چرا اجازه ندارم، چرا حق ندارم يه جاهايي رفتارمو خودم انتخاب كنم؟
چرا آدم بايد جلوي همه مرتب باشه؟
چرا هيچ كس تو تولد دوستش قيافه عجيب غريب براي خودش درست نمي‌كنه؟
چرا اونجا همه بايد برقصن و هيچ كس حق نداره شلنگ تخته بندازه؟
چرا همه بايد تو عكسا ژست بگيرن تا قشنگ بيفتن؟
چرا همه بايد حفظ ظاهر كنن؟
چرا آدما باطنشونو به هم نشون نمي‌دن؟
چرا مردم نمي‌تونن بي شيله پيله باشن در حالي كه از خداشونه؟...

باري؛
درسته كه براي همه عجيبه و خيليا تحمل آدميو كه مثل ديگران نيست و باهاشون فرق داره ندارن ولي مي‌خوام فرق داشته باشم.
مي‌خوام فرق داشته باشم نه براي اين كه فرق داشته باشم؛ براي اين كه بتونم از زندگيم لذت ببرم. براي اين كه حالم از آدمايي كه حاضر نيستن نو آوري رو تو زندگي روزمرشون قبول كنن به هم مي‌خوره.
برام اهميتي نداره كه اطرافيانم چي فك مي‌كنن.
فقط نمي‌خوام خودمو عذاب بدم.
چون اينطوري ما داريم زندگي رو براي خودمون تلخ مي‌كنيم...
چرا با ساده و راحت و آزاد بودن سعي نمي‌كنيم كه از زندگي واقعي لذت ببريم؟
چرا ما راحتي خودمونو سلب مي‌كنم فقط به خاطر اين كه آبرومون جلوي يه نفر كه تو خيابون از كنارمون رد مي‌شه و اصلا نميشناسيمش نره؟
......
واقعا درك نمي‌كنم...........
ولي دوست دارم كسايي رو كه مثل خودم فك مي‌كنن پيدا كنم...
دلم مي‌خواد با هم فك كنيم و يه تغيير اساسي حداقل تو زندگي خودمون ايجاد كنيم....
اميدوارم تو بدعت گذاري موفق باشم!!
كمكم كنين!....

***

هيچ كس نمي‌تونه منو درك كنه كه اين مدته چه حالي داشتم. احساس حماقت مي‌كنم.
احساس اين كه تمام اين مدت، منظورم از اول زندگيمه، از اون روز اولي كه حرف زدن ياد گرفتم، از موقعي كه وارد مدرسه شدم و دوست پيدا كردم...
منتها اون موقع هنوز نمي‌فهميدم، هنوز سرم نمي‌شد كه با كيا طرفم، كه چه كسايي دوستمن، كه كسايي كه دركم مي‌كنن كين...
انگار كه دوستي براي همه هم سن و سالام، از اول دبستان تا حالا يه چيز از پيش تعريف شدس:
يكي هست كه زنگ تفريح باهاش باشي، گاهي زنگ بزني خونش، تو درس به هم كمك كنين...
گاهي اين دوستيا فراتر مي‌ره: دوستا با هم مي‌رن بيرون، با هم دوست پيدا مي‌كنن، تو غما و شادي‌هاي هم شريك مي‌شن، راز همو نگه مي‌دارن، حرف دل همو مي‌شنون، روزي 20 بار با هم تلفني حرف مي‌زنن و مي‌رن خونه هم.
عين دوستي من و ليلا!...
همه چيز درسته! همه چيز خوب پيش مي‌ره! همه چيز از پيش تعيين شده. همه مي‌دونن بايد چه طوري باشن.
عين ماتريكس.
ماتريكس چيزيه كه همه اطراف ما رو گرفته، تا چشم‌هاي ما رو كور كنه، كه نتونيم واقعيت‌ها رو ببينيم.
دقيقا عين دنياي ماس.
تا وقتي كه اونجا گرفتاري، هيچي نمي‌فهمي.
همه دارن كنترلت مي‌كنن كه هيچ اشتباهي رخ نده. اونم چي؟ يه مشت ماشين. يه مشت برنامه...
سرزمين آدماي خوب! آدماي خوشبخت! آدماي خوشبختِ بيچاره‌اي كه درك نمي‌كنن زندگي چيه.
تا وقتي كه مثل اونا باشي، همه چيز درسته.
ولي كافيه اشتباهي در موردت رخ بده، اون وقت ميندازنت دور!
آره، خيلي خوبه! نه؟!
درسته كه آدما بايد دوست داشته باشن، ولي نه دوستيه ماشيني.
من نمي‌گم تو اين دوستيا احساسات نقشي ندارن و همه به چيزاي بيهوده فك مي‌كنن، نه! مهم اون اتفاق انسانيه كه تو كمتر دوستيي، حداقل تو سن من ميفته.
من دارم دنبال يكي مي‌گردم كه واقعا دوستم باشه.
دوستي نمي‌خوام كه براي دوست شدن با كسي بياد باهام دوست شه.
نمي‌خوام دوستم كسي باشه كه به خاطر خودش، براي اين كه خودش تنها نباشه با من دوست مي‌شه.
دوستي مي‌خوام كه به خاطر خود من با من دوست شه.
به خاطر چيزي كه خودم هستم، حالا هر چه قدرم مزخرف باشم.
تو كسايي كه تو عمرم باهاشون دوست بودم فقط يك نفر بوده كه شايد بشه گفت خيلي با من هم زبون بوده كه متأسفانه كم همو مي‌بينيم.
من با فرگل شايد 2 سال باشه كه دوستم ولي ليلا رو 4 ساله كه مي‌شناسم. با اين همه، ليلا هنوز خيلي از حرفاي من براش عجيبه.
درسته كه به روي خودش نمياره، ولي من مي‌فهمم كه چه قدر درك خيلي چيزايي كه براش مي‌گم مشكله.
اصلا نمي‌خوام ناراحتش كنم، ليلا هميشه سعي كرده دوست خيلي خوبي باشه، هميشه به حرفام گوش داده.
و من اصلا ازش انتظار ندارم كه همه حرفاي منو قبول كنه و بفهمه، چون خوب هر كس تا يه جايي قدرت اين كارو داره...
نمي‌دونم بعد از اين همه روده درازي تونستين منظورمو بفهمين يا نه....
سهراب مي‌گه پيدا كردنه دوست چيزيه كه خودش، خود به خود اتفاق ميفته.
تا مدتي پيش فك مي‌كردم آره! من دوستمو پيدا كردم. اين همون كسيه كه با تمام وجودش، ذره ذره حرفامو لمس مي‌كنه.
ولي نه؛ اشتباه مي‌كردم...
من ليلا رو خيلي دوست دارم. بهترين دوستم بوده هميشه. ولي اون دوستي نيست كه من مي‌خوام و من اينو تازه دارم مي‌فهمم.
مي‌دونم كه خيلي حرفم بده ولي واقعا نمي‌دونستم بايد چه كار كنم...
گفتم شايد يه نفر، فقط يه نفر جزو كسايي كه وبلاگمو مي‌خونن باشه كه منو بفهمه....
مطمئنم كه هست، ولي دوست دارم خودش بگه...

مارمولك نوشت
دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

تا حالا شده يه سنگ صيقل خورده رو كه نتيجه سال‌ها قل خوردنه، بين انگشتات بگردوني و در حالي كه داري از صافيش لذت مي‌بري، چشمات رو ببندي و سعي كني خودت رو بذاري جاي همون سنگه، در حالي كه داره قل مي‌خوره؟
تا حالا شده وقتي برف نشسته رو زمين، بري خودت رو بندازي روش و دراز بكشي، بعد چشمات رو ببندي و سعي كني خودت رو بذاري جاي دونه‌هاي برفي كه با هزار اميد و آرزو از ابر جدا مي‌شن و راهيه سفر مي‌شن؟
تا حالا شده بري جلوي يه گاو وايسي، بهش سلام كني و باهاش دوست شي؟
تا حالا شده رو به ماه كني و بهش بگي چه قد خوبه كه تو الان اينجايي، اينطوري من ديگه تنها نيستم؟
تا حالا شده به يه درخت تنومند كه مي‌رسي، بري بغلش كني و سعي كني درونش رو احساس كني؟
تا حالا شده يه حلزون رو بذاري كف دستت و وقتي داره راه مي‌ره، احساس كني كه تو حلزوني و اون آدم؟
تا حالا شده سعي كني مثل آفتاب پرست رنگ عوض كني، مثلا چشمات رو ببندي و بگي من قرمزم! و وقتي چشمات رو باز مي‌كني ببيني كه واقعا قرمزي؟
تا حالا شده يه تكه چوب رو از رو زمين برداري، باهاش حرف بزني و داستان زندگيش رو گوش كني و داستان زندگي خودت رو براش تعريف كني؟
تا حالا شده دستت رو بگيري جلوي يه كفشدوزك و بهش بگي بفرما، بعد كه اومد رو دستت تك تك پاهاش رو كه با دستت تماس داره حس كني؟
تا حالا شده به سينه روي چمن جلوي يه گل دراز بكشي و باهاش حرف بزني، بعد سعي كني خودت هم مثل گل بشي و اونجا بموني؟
تا حالا شده مثل گاو و گوسفند، چهار دست و پا وسط يه زمين چمن وايسي سرت رو خم كني و علف بخوري و واقعا احساس كني كه گاوي؟
تا حالا شده كنار آتش بشيني و همين‌طور كه داري از گرماش لذت مي‌بري، به صداي سوخته شدن چوب و ترق ترق خوشايندش گوش كني بعد تصور كني كه خودتم وسط شعله‌ها ايستادي و داري مي‌رقصي و بعد كم كم خودت هم به جزئي از آتش تبديل مي‌شي كه با باد جابجا مي‌شه؟
تا حالا شده پاي يه كبوتر نامه رسون رو بگيري و باهاش دنيا رو بگردي؟
تا حالا شده فك كني تو اون چوب وسط آتشي كه داره مي‌سوزه و به خاكستر تبديل مي‌شه و هر كدوم از خاكسترها كه در واقع خود تو هستي به طرفي مي‌ره و زندگي جديدي رو آغاز مي‌كنه؟
تا حالا شده غرش كني و طرف يه جگوار شيرجه بري و با هم درگير بشين و بعد از كلي زد و خورد متوجه بشين كه فاميلين، بلند شين، خاك هم ديگه رو پاك كنين، از هم معذرت خواهي كنين، با هم دست بدين و بري خونشون؟
تا حالا شده پشت قطار مورچه‌ها راه بيفتي و بري خونشون؟
تا حالا شده يه لك لك رو براي صرف نهار به خونت دعوت كني و با هم سوپ بخورين؟
تا حالا شده با يه سوسك قايم موشك بازي كني؟
تا حالا شده وسط كوير وقتي كه داري از گرما مي‌پزي، بري رو سنگ كنار يه آفتاب پرست بشيني و سر صحبت رو باز كني؟
تا حالا شده وايسي جلوي يه خرس و بهش بگي هه هه هه خرسَ رو، با انگشت نشونش بدي و بهش بخندي؟
تا حالا شده وقتي يه گرگ مي‌پره طرفت، توهم بپري طرفش و وقتي گازت گرفت تو هم گازش بگيري؟
تا حالا شده به سبكي پر بشي و با باد بري اين طرف و اون طرف؟
تا حالا شده از يه اسب دعوت كني سوارت شه و تاخت كنان اين ور و اون ور ببريش؟
تا حالا شده فندقت رو زير خاك قايم كني كه سنجاباي ديگه نخورنش، ولي سال بعد پيداش نكني؟
تا حالا شده بري بالاي كوه، دراز بكشي و قل بخوري و تا پايين كوه بياي؟
تا حالا شده با بال‌هات توي آسمون اوج بگيري...؟
تا حالا شده به دنيا اومدن جوونه يه گياه رو بهش تبريك بگي؟
تا حالا شده وسط يه جمع الاغ وايسي و عرعر كني؟
تا حالا شده از شاخه‌هاي درخت آويزون شي و تاب بخوري؟
تا حالا شده با قناري‌ها يه گروه كر درست كني و برنامه اجرا كنين؟
تا حالا شده در همسايگي يه عنكبوت خونه درست كني؟
تا حالا شده با يه قورباغه مسابقه پرش بذاري؟
تا حالا شده عاشق يه مارمولك بشي و بهش بگي دوست دارم و اونم بهت بگه منم دوست دارم؟....

تا حالا شده.....
تا حالا شده زندگي كني؟؟
اگه نكردي حتما امتحان كن، خيلي لذت بخشه...
زيباترين چيز دنيا اينه كه بتوني احساساتت رو با ديگران شريك كني.
حالا اين ديگران مي‌تونن آدما باشن، مي‌تونن حيوونا باشن، مي‌تونن گياها باشن يا حتي آتش و آب و خاك و هوا...
توي احساساتت خسيس نباش. فقط براي خودت نگهشون ندار...
مطمئن باش ديگرانم از همراه شدن با احساسات تو خوشحال مي‌شن و ازش لذت مي‌برن...
پس شريكشون كن تا هم تو زندگيت قشنگ‌تر شه هم اونا......

زندگي كن!

 

مارمولك نوشت

[ خانه| بايگاني | پست الكترونيك ]

خانه
بايگاني
پست الكترونيك

چكاد
پگااااه
ليلايي


نخيدي
ژاكوبين
دل ديوانه
غول بزرگ
ماهي فاش


فنجون
مارمول
قورباغه
يه اژدها
Siniaris


کُتل کُو‌‌‌
كرماشان
من و مون
شيون آوارگان
از اعماق قلب او